خرید بک لینک
یکی از اساتید ارشد به ما دانشجوهای ناامید و بعضا نالان تاریخ ( ناامید چندسال پیش با ناامید الان البته کلی فرق داشت.) میگفت نگران نباشید بچهها. ایران و مردمانش در پس همهی ظلمها و بیچارگیها و حملات و تجاوزات، از حملهی عربها گرفته تا مغولان و ترکها و اشغال دورهی جنگ جهانی، بالاخره دستاش رو رو زانوهاش گذاشته و بلند شده. بالاخره به زندگی برگشته. کار کرده. تلاش کرده. حتی اون عامل هجوم رو در خودش و فرهنگش حل کرده و تحتتاثیر خودش قرار داده. نمونهی بارزش دورهی مغولها که از پس چه فجایعی به

برچسب: نویسنده: باران حیدریان تاريخ: چهارشنبه 19 خرداد 1400 ساعت: 6:10

از خواب بیدار شدم و بعد از چند دقیقه، شانس آوردم که یادم اومد دیشب خوابت رو دیدم. اوه خدایا، خدایا، بعد از مدتها. مدتها خواهش و التماس که به خوابم بیای. بعد شبهای دلتنگی زیادی که یا مربوط به تو میشد یا چیزهای دیگه. قبل خواب هربار اصرار میکردم که امشب به خوابم بیا تا فقط یه ذره آروم شم. یا دلم خوش باشه تو حواست به من هست. اما نیومده بودی و حالا ناغافل. لبخند پت و پهنی روی صورتم نشست. شب بود. توی تقریبا ارتفاعی نشسته بودیم و با هم حرف میزدیم و آدمها رو نگاه میکردیم. طولانی. و دوتایی. توی م

برچسب: نویسنده: باران حیدریان تاريخ: چهارشنبه 19 خرداد 1400 ساعت: 6:10

وقتی کسی از بین ما میره، فکرم میره به تموم شدن داستان. اون آدم با همهی داستانهاش، خاطرات زندهاش و قصههاش تموم میشه. به عکسش زل میزنم و میبینم که چجور داستان منحصر به فردش دیگه ادامه نداره. میبینم یک دنیا خاطرات و تجربیاتی که خیلیهایش رو من هیچ وقت نپرسیدم و نفهمیدم خاموش شد و دیگه زمانی برای فهمیدنشون وجود نداره. مخصوصا آدمهایی که زندگی پر از فراز و نشیبی داشتند. زندگی پر از داستان و پر از خاطره و پر از حرف که اتفاقا هیچوقت حرافی نکردن و هیچوقت حرف زیادی ازش نزدن مگر به فراخور زمان

برچسب: نویسنده: باران حیدریان تاريخ: چهارشنبه 19 خرداد 1400 ساعت: 6:10

فراموش میکنم. خیلی چیزها رو. نقطه قوتم تبدیل به نقطه ضعفم شده. حتی وقتی از دیروزم، یا از صبحی که گذشت سوال میپرسن خیلی باید بشینم فکر کنم تا ببینم واقعا جواب سوال چی هست. اما خب آدمها همون لحظه از من جواب میخوان و من پشت سر هم جوابهایی ردیف میکنم که دونه دونه با هم به غلط بودنش پی میبریم. یاد اول دبیرستان افتادم که برای دیدن کسی کلی برنامهریزی کرده بودم و هیجان داشتم و وقتی دیدمش، سوالی ازم پرسید و من با همه تمرینهایی که کرده بودم ذهنم خالی شده بود. سرم رو انداخته بودم پایین که به جواب

برچسب: نویسنده: باران حیدریان تاريخ: چهارشنبه 19 خرداد 1400 ساعت: 6:10

صفحه بندی